بیت های گیج
شعر
انقدر نمی شناسمت که به نظر مهمان مهمان مهمان همسایه ام هستی داروهای حافظه هم کفاف نمی دهند! چقدر حرف پشت راه بندان بغض مانده اما تا می آیند تکان بخورند این چراغ ناپایدار احساس سبز...، زرد...، قرمز می شود و... حرفها همچنان پشت راه بندان می مانند . انقدر وزنه افسار گسیخته حرفهات فشارم داد که همه ی خاطراتت را بالا آوردم، حالا جای آنها را تهوعی پر کرده است که همه جا تعقیبم می کند. بدم نمی آید از این لعنتی عزیز!که مدام تو را در ذهنم می ریزد حیف...!دوربین سومی نیست که این پشت صحنه ها را ضبط کند. تو را که به آخرین غبار شهر بخشیدم، با آخرین چرخش نیم دایره ای رفتگر پیر سوار آخرین باد این دور و بر شدی و ... این روزها!منطق و فلسفه ها به هم ریخته اتفاقات نتیجه ی عکس می دهند من !تو را دور ریختم ... ...پس چرا هرچه میگردم خودم را پیدا نمی کنم؟!! حالا از اول باید بگردم دنبال خودم لای غزل هام، بین ثانیه هایی که وزنه به پاهایشان بسته اند و وزنه برداری می کنند و چه ابلهانه دوپینگ هم کرده اند! باید بگردم کنار جدول های بی رمق خیابان، گوشه رنگ پریده ی اتاقم، لای آلوچه های دربند! که دیگر مزه ی زهرمار می دهند، توی تک تک مغازه های عطر فروشی شهر که نمی دانم چرا همگی شان بوی تو را گرفته اند!، راستی جیب هایت را بگرد ... من در جیب های تو نیستم؟!!!.............. خواب زمین شده است پریشان،سکوت کن حال تمام قافیه ها هم گرفته است
این بارش مکرر رحمت ز عرش نیست این سیل و فاجعه است نه باران،سکوت کن قابیل و مکرهای کثیفش اصالت است! در عصر سنگ و آهن و سیمان،سکوت کن وقتی که شانه های بشر شد کجاوه و دربار و تخت و مسند ماران سکوت کن در پاسخ طنین تو تنها می آورند یک حلقه ی طناب به میدان سکوت کن این موریانه های سمج حمله کرده اند دیگر که زنده نیست سلیمان،سکوت کن این دست و پای مثله ایمان ماست پس حرفی نزن از آدم و ایمان........ سکوت کن انگشت های یخ زده اش تب کشیده بود یا هستی اش همیشه سیاه و کبود بود یا با مداد دلخوری از شب کشیده بود حرفی که نه...!شنیده نمی شد از آن دهان تنها میان کاغذ خود لب کشیده بود! همبازی همیشگی اش غصه بود و بس آن را شکیل و خوب و مرتب کشیده بود بیننده ای مقابل نقاشی اش نبود در برگه ی طلاق مخاطب کشیده بود! مامان دل گرفته،کمی زرد و آن طرف بابایی از سیاه مرکب کشیده بود جای تمام کودکی و خنده هاش هم یک عالمه خطوط مورب کشیده بود تقصیر او نبود اگر سرد و مرده بود آن خانه ی سیاه که هر شب کشیده بود... اندوهی ژرف و بی فردایی............ این داستان خشم سنگ و شیشه تکراری است پیش از تو دنیا سنگ زد بال و پر من را یک جو ر دیگر ظلم کن این پیشه تکراری است هر چند کندی بیستون را،همچنان باقیست فرهاد من! پتک و کلنگ و تیشه تکراری است فرقی ندارد روز و شبهای پس از این هم وقتی تمام لحظه ها از ریشه تکراری است ما فکر می کردیم دنیا خوب می ماند ولگردها گفتند :این اندیشه تکراری است حالا تو هم فهمیده ای اندوه را بی شک چیزی که دراطراف من همیشه تکراری است... کسی به تو شده از من شبیه تر پاییز؟! چه مانده است برایم از این فصول، دریغ به جز سیاهی شبهای پشت سر،پاییز بهار جزء فصولم نبوده است انگار کجاست؟!گمشده پشت کدام در پاییز؟ کجای عرصه به غیر از قفس،کجا بروم؟! نمی شود به هوا زد بدون پر،پاییز! نهال پر،دل پرپر،بهار هم که پرید تمام زندگیم شد کلاغ پر،پاییز دوباره نان شرف در تنور آجر شد مسیح هم به یهودا و رسم او پیوست شبیه او شد و با حیله هاش دمخور شد کسی نگفت نسیم از تبار طوفان است برای این گل از آن خودپرست دلخور شد شکوه آدمیت هم فریب دنیا خورد دوباره قصه ی الهاکم التکاثر شد پس ارمغان تمدن این روزگار سیاسی نفرین به هربرگ و نفرین بر این قمار سیاسی گلهای آفتاب گردان بازیچه ی دست خورشید لو رفته فرهاد ما هم با یک نگار سیاسی! انگار عمری شمرده است ثانیه های جهان را یک ساعت بی شکیب شماته دار سیاسی یخ بسته در این زمستان ناقوس احساس اما می آید از این دهان ها تنها بخار سیاسی چوب درختانمان هم شد میزگرد سیاست بر روی آنها نوشتند وقتی شعار سیاسی دیشب صدایی شنیدم از پنجره خیره ماندم دیدم خدا را که می رفت در یک قطار سیاسی...!! پنداشت که گیسوان خود بور کند شاید که کسی، مهندسی جور کند بیچاره خبر نداشت پیش از اینها ابلیس از آدمی جدا می شد کاش با معجزه ای طلسم وا می شد کاش موسی که عصاش ناگهان ماری شد یک مار به اعجاز عصا می شد کاش شیرینی پیوندهایش هم که مصنوعی است بابابزرگ اینجا سوادش نم کشیده درس مفید پندهایش هم که مصنوعی است در عکس می بینی کسانی را که می خندند عکس است،این لبخندهایش هم که مصنوعی است آیینه و رمل و دعا و حرز بیهوده است دود و دم اسفندهایش هم که مصنوعی است شهزاده ی شهر یک عروسک بیشتر نیست الماس گردنبندهایش هم که مصنوعی است سطح زمین تنها فراری می دهد انگار قانون دانشمندهایش هم که مصنوعی است اینجا تمام جمله ها از هم جدا هست پیوستگی بندهایش هم که مصنوعی است در چشم همه چقدر ما ریز شدیم بازیچه ی دست هر که،هر چیز شدیم گفتند که عاشقی مرام خوبیست عاشق که شدیم ،ناگهان جیز شدیم! ۸/۴/۸۸ حال عجیبی دارم این خرداد این ماه انگار فرقی کرده این تقویم گمراه فرقی ندارد البته دیگر برایم فرقی ندارد تسلیت تبریک یا آه امروز ۲۱غزل پوسید و افتاد از لای انگشتان دستم نا خوداگاه یک جشن کوچک داشتیم امشب دوباره با شعرهای ابری و بغزی که ناگاه از چینی تنهاییم سرریز شد باز بغضی که دیگر هست جزیی از گلوگاه سهم من از این سالها چیزی است مثل تکرار ۲۱ ردیف از آه هی آه ! حال غزل امشب حسابی فرق کرده یک شعر هم سهم خودم باشد هر از گاه ۹/۳/۸۸ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

